الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
154
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
بن على عليه السّلام گفت : با زهير بن قين بجلى از مكه بيرون آمديم و در راه با حسين بن على عليهما السّلام با هم بوديم بر ما هيچ چيز ناخوشتر نبود از اينكه در يك منزل با آن حضرت فرود آييم هر وقت حسين عليه السّلام به راه مىافتاد زهير در جاى مىماند و هر وقت حسين عليه السّلام فرود مىآمد زهير پيشتر روانه مىشد تا روزى در منزلى فرود آمديم كه چاره نداشتيم جز اينكه با هم در آنجا منزل كنيم پس حسين عليه السّلام در جانبى فرود آمد و ما در جانبى نشسته بوديم و طعامى كه داشتيم مىخورديم رسول حسين عليه السّلام بيامد و سلام كرد و در آمد و گفت : اى زهير ابو عبد اللّه الحسين مرا سوى تو فرستاد تا نزد او برمت . هر يك از ما آنچه در دست داشت بينداخت مانند اينكه مرغ بر سر ما نشسته باشد [ 1 ] . ( 1 ) ابو مخنف گفت : دلهم بنت عمر و زوجهء زهير براى من حكايت كرد كه : من با زهير گفتم : پسر پيغمبر سوى تو مىفرستد نزد او نمىروى سبحان اللّه برخيز و برو سخن او را بشنو و بازگرد . زن گفت : زهير بن قين برفت و ديرى نگذشت شادان و خرّم بازگشت و فرمود : تا چادر و باروبنهء او را برداشتند و سوى حسين عليه السّلام بردند و به زوجهاش گفت : انت طالق به خاندان خويش ملحق شو كه من نمىخواهم از ناحيت من به تو جز خوبى رسد ( ملهوف ) و من قصد صحبت حسين عليه السّلام كردم تا خويش را فداى او كنم و جان خود را وقايه او سازم پس مال زن را به او داد و به يكى از بنى اعمامش سپرد تا او را به اهلش برساند زن برخاست و بگريست و وداع كرد با شوهر خود و گفت : خدا يار و ياور تو باشد و خير پيش تو آورد از تو همين خواهم كه مرا روز قيامت نزد جدّ حسين - صلوات اللّه عليهما - ياد كنى . ( 2 ) ( طبرى ) آنگاه زهير با اصحاب خود گفت : هر كس دوست دارد با من آيد و گرنه اين آخر عهد من است با او و اين قصّه براى شما بگويم كه ما غزو بلنجر كرديم خداوند فتح نصيب ما فرمود و غنيمتها به چنگ آورديم پس سلمان باهلى با ما گفت : ( در بعضى روايات سلمان فارسى رضى اللّه عنه است ) آيا شاد شديد از اين فتح كه نصيب شما شد و غنيمتها كه بدان رسيديد ؟ گفتيم : آرى . گفت : وقتى سيّد جوانان آل محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را در يابيد به قتال با او بيشتر شاد شويد از اين غنائم كه شما را رسيد امّا من شما را به خدا مىسپارم . زهير گفت : سلمان پيوسته پيشاپيش آن مردم بود تا شهيد شد رضوان اللّه عليه .
--> [ 1 ] عبارت از سكوت و آرامش است چنان كه ما در فارسى گوييم : مانند نقش ديوار . و گويند : شتران را چون كنه بر سر بسيار شود و آرام از آنها ببرد بعضى مرغان بر سر آنها نشينند و آن كنهها را به منقار برگيرند و شتر در آن حال هيچ جنبش نكند تا مرغ نرمد و آن كنهها را تمام برچيند .